Jun 17, 2010

روز آخر مدرسه


امروز روز آخر مدرسه بود و بچه ها باید راس ساعت 10:15 صبح تو سالن جمع می شدن تا برای مادر و پدرها برنامه اجرا کنن. با بدبختی که از خواب بیدار شد و شروع کرد به من نمیام من نمی خوام. من هم گفتم: باشه نیا. الان دوستات همه جمع میشن آواز می خونن به معلم ها گل میدن شیرینی می خورن و بازی می کنن ما هم می مونیم خونه من که از خدامه بمونم خونه.
- نه ه ه ه ه من می خوام برم جشن. من می آم
- پس بدو لباس خوشگلت رو بپوش بریم
جالبه که بگم شب قبل چهار تا پیراهن گذاشتیم گفتیم یکی رو انتخاب کن و نازپندار هم یکی رو انتخاب کرده بود. برای اینکه همیشه برنامه داریم سر انتخاب لباس این بار مثلا پیش دستی کردیم و از شب قبل مشکل رو حل کرده بودیم. اما صبح دم رفتن یک لباس دیگه رو خواست بپوشه که چشمتون روز بد نبینه صد رحمت به لباس جُل. من هم گفتم نه که نه. اصلا نمی ریم بعد رفت یک لباس دیگه رو آورد که من هم یه کمی راضی شدم دیگه از سر ناچاری.


با جنا دوست مورد علاقه اش

با سارا و امیلی جین. دو تا خواهر خیلی شیرین، خوش رو و شبیه هم. سارا بزرگتره است

May 16, 2010

قنات

داشتم برای خودم سریال دکتر قریب رو می دیدم. تو بخش کودکی که داشت نشون میداد سر و صدای بچه های توی فیلم توجه نازپندار رو جلب کرد. خلاصه نشست و اون قسمت رو با من تماشا کرد. یه جای فیلم نشون میداد که بچه ها میرن سر قنات آب می خورن. براش خیلی جالب بود.
چند روز بعد با هم رفته بودیم بیرون . یه آب نما بود اونجا که بچه ها پاچه هاشون رو بالا زده بودن و رفته بودن آب بازی. نازپندار هم که عاشق آب بازی رفت قاطی بچه ها. هنوز چند ثانیه نگذشته بود داد میزنه:
- مامان!!
- بله دخترم؟
-مامان جونم این آب قناته؟
من تا مغزم پروسه جستجو رو تکمیل کنه که این کلمه رو از کجا یاد گرفته فقط خندیدم و داشتم فکر می کردم این ایرانی های دور و بر الان میگن این در و داهاتی ها رو بگو!
بابا زودتر از من گفت بله عزیزم آب قناته
بعد از بیست - سی ثانیه تازه یادم افتاد که آهان!
می گم: دخترم این آب نماست
باباش میگه: نه قناته بابا جون و رو به من هم می گه بذار بچه دلش خوش باشه که تو آب قنات هم بازی کرده.
راست میگه خوب. حالا از اون روز هر وقت از اون دور بر رد میشیم میگه بریم سر قنات ما هم می گیم باشه و اسم اون آب نما رو گذاشتیم قنات.
حالا این بار ازش عکس می گیرم و میگذارم تو بلاگ

Mar 1, 2010

المپیک زمستانی 2010

دیروز روز آخر المپیک بود و ما هم در این روز آخری رفتیم تا با مشعل عکس یادگاری بگیریم. روز آخر حساس ترین روز برای کانادایی ها هم بود . فینال هاکی مردان. انگیزه زیادی برای بردن تیم آمریکا وجود داشت. اول اینکه تیم هاکی زنان کانادا مدال طلا را از زنان آمریکایی ربوده بودند. دوم اینکه در مقدماتی شکست ننگینی از آمریکایی ها خورده بودند و حالا وقت جبران بود. سوم اینکه اگر این مدال طلا را می گرفتند رکورد تعداد مدال طلای برده در بازیهای زمستانی رو می شکستن. پر افتخار ترین کشورها سیزده مدال طلای المپیک رو در یک دوره داشتن و اگر کانادا این بازی رو می برد چهارده مداله می شد. ما هم برای تماشای بازی رفتیم به محلی نزدیک خانه که می دونستیم مردم زیادی اونجا جمع خواهند شد. بازی به دو- یک به نفع کانادا رسیده بود که خانم نازپندار خانم افتاد رو فاز "من ایرانی ام". ما اینجا چی کار می کنیم؟ اینا همه کانادایی هستن. ما بریم خونه مون!!
یعنی من هر چی تلاش در جهت کانادایی کردن این دختر می کنم نتیجه عکس میشه.
می گم :ببین دخترم همه شادن همه دارن می خندن
- اینا دارن جیغ می کشن
- خوب تو هم جیغ بکش
- نه. من هوشون می کنم... هو هو هو!
- مامانی خوبه که همه خوشحالن ما هم باید شاد باشیم
- چرا؟
- چون کانادا داره برنده میشه
- من نمی خوام شاد باشم من که کانادایی نیستم من ایرانی هستم
- تو مال دو تا کشوری هم کانادا هم ایران اینجوری که بهتره. آدم مال دو تا کشور باشه
- نه من می خوام برم خونه.
تو همین گیر و دار هم که بیست ثانیه مونده به آخر بازی آمریکا گل تساوی میزنه. خوب شور و شوق جمعیت هم طبعیتا می خوابه حال من هم گرفته میشه.
من:باباش چی کار کنیم؟
بابا: بریم خونه دیگه
من: بریم تو ماشین فعلا تا ببینیم چی میشه

تو ماشین

من: بریم هات چاکلت بخوریم؟
نازپندار: نه دوست ندارم
- تو خامه شو بخور
- نه
- پس بریم من هات چاکلت بخورم

تو استار باکس که هیچکس جز ما توش نیست حال خانم جا میاد خامه ها رو که می خوره حالش بهتر هم میشه. من هم که وارفته در حال پیش بینی های مدل
"من میدونم" اون یارو تو گالیور. آره بازی به پنالتی میکشه کانادا هم گند میزنه اینا اصلا دل و جرات بردن از امریکایی ها رو ندارن. اسنو برد رو یادته کاناداییه ده متر ازهمه جلوتر بودها مدال طلا رو دو دستی داد به آمریکایی. یک هو صدای فریاد شادی مردم بلند میشه. بدو می پریم بیرون دوربین به دست که فیلم بگیریم. دیدم ناز پندار هم هورا کشان پشتم داره میاد. امیدوار شدم بهش .خوب بود. شرکت در شادی جمعی بیشتر از هرچیزی حال آدم رو جا میاره. جای همگی خالی

فیلم لحظه ای بعد از گل طلایی

فیلم شادی های خیابانی در داون تاون

Jan 19, 2010

نقش ها

نازپندار خیلی دوست داره نقش بازی کنه و همیشه در حال رل بازی کردن هست. بسته به فیلم یا کارتونی که به تازگی تماشا کرده باشه
رل مورد علاقه اش رو انتخاب می کنه و رل مقابل رو به من و یا پدرش میده. حالا برای اجرای این نقش ها هم با حداقل امکانات خودش طراحی لباس میکنه.این عکس مال زمانی هست که نقش پرنسس یاسمین رو بازی میکنه. یه نقش دیگه داره به اسم ریحانه که اونو وقتی می خواد بازی کنه باید مقنعه سر کنه و چون مقنعه نداره یکی از بلوزهاشو رو از قسمت یقه دور صورتش میذاره. گاهی هم در قالب دوستانش فرو میره. یک دوستی تو ایران داشت به اسم ماه صنم که خیلی آروم و متین بود و خیلی هم رفتار دخترونه داشت . کمی هم نوک زبونی حرف میزد هر وقت پیرهن ژیگولی می پوشه و خیلی ظاهرش خانومانه میشه میگه من ماه صنم هستم و نوک زبونی حرف میزنه. اینجا هم اوایل که رفته بود مدرسه یه دختر چینی به اسم تریسا توجهش رو خیلی جلب کرده بود و وقتی می خواست تریسا بشه با دو تا انگشت چشمهاشو رو می کشید که بادومی بشن اما چون نمی تونست تو همون حالت زیاد ورجه وورجه کنه و بدو بدو کنه بعدتر یه راه دیگه پیدا کرد چشماشو تا نیمه می بست و می گفت من تریسام

Dec 17, 2009

جشن کریسمس در مدرسه





نازپندار روز قبل از جشن سرماخوردگی مختصری داشت. اما خوشبختانه روز جشن حالش خوب بود فقط چون ساعت شروع جشن هشت و نیم صبح بود خیلی خواب آلود بود بیشتر بچه ها خواب آلود بودن و خمیازه کشان شعرها رو می خوندن. جشن خیلی خوب بود بچه ها نشسته بودن و سر همه شون رو با این تاجها تزیین کرده بودن. نمیدونم مثلا هاله نور (!) بود چی بود به هر حال قشنگ بود.

ناز پنداز که خیلی دوست نداره به موهاش چیزی وصل باشه اعم از گل سر،کش سر و سنجاق و غیره تنها چیزی رو که تا نیم ساعت تحمل می کنه تل هست. بنابراین وسط ماجرا تاج رو برداشت دیگه هم نذاشت خانم معلمش براش بذاره

. دخترک نشون داد که اجتماعی هست و نسبت به اینکه در مدرسه 80- 90 درصد حرفها رو متوجه نمیشه اما به خوبی داره ارتباط برقرار می کنه و از اوقات مدرسه ش لذت می بره و نسبت به جشن هالووین که دوماه قبل بود عملکرد خیلی بهتری داشت.

یه کار بامزه هم که کرد این بود که یه جا در سکوت میان دو تا آهنگ یک دفعه با صدای بلند گفت بابا چرا حرف نمیزنی؟
فیلم خیلی زیاد گرفتم اما این ویدئویی که گذاشتم رو از همه بیشتر دوست داشتم. چون نازپنداز از کل این شعر فقط کلمه آپ رو یاد گرفته با اشتیاق تمام و جلوتر از بچه های دیگه دستاشو می بره بالا و میگه آپ




Dec 12, 2009

Disney ON Ice


نمایش شخصیتهای دیزنی روی یخ
از چند روز قبل مرتب می پرسید که کی می ریم دیزنی آیس؟ من چی بپوشم؟ و دو روز قبلش ازم پرسید میشه من رژلب بزنم؟
کلی ذوق زده شدم اما به روی خودم که نیاوردم. کلا وقتی حس و حال دخترونه میگیره بیش تر لذت می برم. من هم به روی خودم نیاوردم که خیلی ذوق مرگ هستم. گفتم میدونی که برای لبات خوب نیست اگه فقط برای یه بار باشه اشکالی نداره.
به هر حال لباس مورد علاقه ش که همون لباس تولد سه سالگی اش هست رو تنش کرد و منهم براش رژلب زدم. به اتفاق آیدا و مادربزرگهای عزیز آیدای خوشگل رفتیم به دیزنی آن آیس.
فکر می کردم خیلی بیشتر از اینها ذوق کنه و خوشش بیاد اما خیلی هم هیجان زده اش نکرد.

الان منتظره تا تابستون بشه و باغ وحش بره. فکر میکنم علاقه اش به حیوانها بیشتر باشه. از آکواریوم ونکوور هم دیدن کردیم که خیلی دوست داشت. مخصوصا از نمایش دلفین ها خیلی خوشش اومد. درست مثل سفر کیش و نمایش دلفینها تا چند روز حرفشو میزد.



Aug 7, 2009

شمال

آب بازی در دریای شمال
پس از آب بازی با اخم های توهم

Apr 15, 2009

گاهی هوس میکند با لوازم آرایش مامان خودش را آرایش کند و میکند



Oct 16, 2008

شست یا همون گند گنده


شعر لی لی حوضک رو براش میخونم
این گفت بریم بازی
این گفت چی بازی؟
این گفت قایم باشک
این گفت جواب بابا رو کی بده؟
(اینجا نوبت شست میشه) من من کله گنده
به من من کله گنده که میرسم خیلی خوشش میاد و با من میخونه : من من گند گنده
امروز داشتم جورابشو پاش میکردم شست پاش گیر کرده بود گفت گند گنده گیر کرده!
( یه ذره پایین تر یک پست تازه گذاشتم)

Oct 11, 2008


با پدرش رفته توی حیاط تا گشتی بزنه و بازی کنه. هوا حسابی سرده و دیگه از گل و گیاه چندان خبری نیست با این حال گشته و یه بوته از گلهای وحشی که هنوزهم تو این سرما یه گلکی میدن پیدا کرده و یک شاخه چیده و با ذوق و شوق به پدرش گفته اینو ببرم برای مامانی پی تا. فکر کنید وقتی این شاخه گل رو داد به دستم چه حال خوشی پبدا کردم من. دو تا بال درآورده بودم

Sep 30, 2008

بهش میگیم یه مامان کوچولو بکش یه نقطه میذاره روی کاغذ. یه بابا کوچولو بازهم میشه یه نقطه روی کاغذ یه نازپندار کوچولو یه نقطه ی ریزتر روی کاغذ. الان بهش گفتم یه مامان گنده بکش. اینو کشید با مداد قرمز. بعد هم موهامو با مداد آبی اضافه کرده.


Sep 16, 2008

یک روز خوش برای نازپندار


امروز آیدا و مامانش مهمون ما بودن.
مراسم خوش‌گذرون با کمی آب بازی شروع شد



بعد حباب بازی

و بعد هم بستنی خورون

خیلی خوش گذشت.

Aug 8, 2008

شب به خیر

ناز پندار: شب به که بابا
بابا: شب به خیر دخترم
نازپندار: شب به که پی‌تا
مامان: شب به خیر عزیزم
نازپندار: شب به که من



Aug 7, 2008

شنا یا به قول خودش شینا



Jul 30, 2008

نازپندار دو ساله شد






!شرح ماجرای پوشیدن کت قرمز رو در پست قبل بخونید