Oct 30, 2012

هالووین و باقی قضایا

دلم می خواد این رو بنویسم تا بدونی که چه قدر خوبی و چه دل مهربونی داری
امروز باهم رفته بودیم والمارت تا برات لباس هالووینی بخریم. قرار بود امسال خودت ماسک جغد درست کنی. این بود که لباسی نخریده بودیم. اما دیروز یک ایمیل از مدرسه اومد که نوشته بود نباید کسی ماسک بزنه. این شد که با هم رفتیم تا لباس بخریم. تو همیشه از چیزای هالویینی میترسی . حق هم داری چون واقعا بعضی هاشون خیلی ترسناکن. تا پامون رو گذاشتیم تو فروشگاه شروع کردی به گریه کردن. گفتم اگر می ترسی چشماتو ببند. چشماتو بستی ولی باز هم گریه می کردی. گفتم خوب بیا این قسمت که لباس هست یکی انتخاب کن بریم زودتر.  گفتی هیچ کدوم رو نمی خوام فقط می خوام جغد بشم و باز هم گریه.
گفتم بیا یه چیزی بگیر بعد میریم یه فروشگاه دیگه اگه  لباس جغدی داشت می خریم اگر هم اونجا جغد نداشت دست خالی برنگردیم خونه . چون اون فروشگاه خیلی گرون فروشه و اگه بریم اونجا من لباس دیگه برات نمی خرم.
اما تو همچنان گریه می کردی. من هم عصبانی شدم و گفتم می ریم خونه اونجا هر قدر خواستی گریه کن.
تو ماشین کمی آروم تر شدی من هم آروم تر شدم  با هم رفتیم فروشگاه مخصوص هالووین و اونجا هم لباس جغدی نداشت به جاش  لباس یه شخصیت کارتونی به نام جم چری رو خریدیم. خیلی هم خوشحال و خندون بودی و البته مثل همیشه تهدیدهای من عملی نشد و من کلی پول لباس دادم
شب موقع خواب یهویی بهم گفتی مامان خیلی اعصابت خرد شده بود موقع خرید؟ گفتم آره خیلی بد بود آخه تو گریه ت رو تموم نمی کردی من هم عصبی شدم
آخه من هم عصبی بودم-
چرا تو عصبی بودی؟ به خاطر چیزای هالووینی؟- 
هم اونا هم به خاطر یه چیزایی که تو مدرسه شده بود-
خوب تعریف کن برام-
نه  خجالت می کشم-
نه بگو حالا یه ذره ببینم چی شده-
(یه دختری هست اسمش ایزابله. من و حنا و جنت ازش خوشمون نمیاد(حنا و جنت دوستای صمیمی تو هستن-
چرا خوشتون نمیاد؟-
من یه بار به جنت گفتم تو و ایزابل می تونین با هم دوست صمیمی باشین اون گفت نه-
چرا گفت نه-
چون ایزابل  به جنت می گه کارهای منو تو بکن-
خوب.  به تو هم میگه کارهای منو بکن -
نه فقط به جنت میگه-
  اون وقت تو و حنا هم چون جنت اونو دوست نداره دوستش ندارین؟-
بله-
خوب برای همین گریه ت قطع نمیشد-
نه دیگه اینجاش رو خجالت می کشم بگم-
 نه بگو  بگو من چشامو می بندم-
و بعد چشامو بستم
امروز تو کلاس داشت می گفت-

(انگار ایزابل داشته برای خودش شعری زمزمه می کرده) I'm a cat 
من هم گفتم
 I'm a cat . I'm a cat
یعنی این جوری که اداشو دراوردم. بعد اون هم برگشت منو نگاه کرد اما هیچی نگفت
خوب چرا بهش نگفتی-
 sorry
آخه ترسیدم بره به معلم بگه . بعد معلم منو بفرسته آفیس. میدونی که مادام هایبرگ خیلی جوشیه-
خوب پس برای همین گریه می کردی؟فکر کردی دل ایزابل شکسته؟-
بله. فکر کردم خیلی ناراحت شده-
اشکالی نداره من فکر می کنم خیلی ناراحت نشده اما اگه آدم معذرت خواهی کنی دل خودش آروم میشه-
کارم بد بود دیگه نمی کنم-
خیلی هم کارت بد نبوده اما بهتر بود ببخشید می گفتی-
دیگه نمی کنم-

دخترم  تو چرا این قدر از اینکه دیگران رو برنجونی دچار عذاب میشی؟ همیشه آرزوم بود که آدم خوبی باشی ولی فکر کنم تو .  زیادی خوبی. این قدر زیاد که خودت رو اذیت می کنی. امیدوارم آدمهایی سر راهت قرار بگیرن که برای این دل مهربون تو ارزش قائل باشن



May 27, 2012

خواهرانه

تو تولد دوستش با مهربونی پیتزای خودش رو تو دهن خواهر کوچولو می ذاشت


May 19, 2011

عروسی شاهانه



برای عروسی کیت میدلتون و شاهزاده ویلیام تو مدرسه مهمونی چای سلطنتی برگزار کرده بودن. از بچه ها هم خواسته بودن که لباسهای پرنسسی بپوشن یا لباسهایی که برای عروسی سلطنتی مناسب باشه. خوب نازپندار هم که به قول خودش از لباس جینگیل و وینگیل خوشش نمیاد. یه پیراهنی داره که جینگل و وینگلی کمتری داره نسبت به پیراهن های دیگه یعنی در عین حال که طرح پارچه ش براقه چین های کمتری داره و تور اصلا نداره. اینه که اگه بنا باشه جایی یه لباس کمی رسمی و به قول ما لباس شب
ی بپوشه اینو انتخاب می کنه ممنون از خاله بنفشه و مامانی برای این لباس که خیلی به درد ما می خوره اینجا
این قدر جشن مدرسه بهش خوش گذشته بود که تا چند روز فقط حرف عروسی کیت بود تو خونه ما. تو مدرسه فیلم عروسی رو هم نشون داده بودن. چون این جا مراسم عروسی میشد حدود چهار و پنج صبح ما، تقریبا هیچ بچه ای ندیده بود و اینه که بهترین قسمت مهمونی فکر کنم همون نمایش فیلم مراسم بوده. بعد هم که اومد خونه چند بار هم خواست که از اینترنت ببینه براش گذاشتم تماشا کنه و کیف کنه. کاردستی اون روز هم این عروس و داماد مقوایی بود که نازپندار هنوز هم نگه شون داشته


Apr 10, 2011

سونامی و نازپندار

سونامی ژاپن روی نازپندار اثر زیادی گذاشته بود. به خصوص بعد از این که تو مدرسه براشون توضیح داده بودن که سونامی چه جوری به وجود میاد و الان مردم ژاپن خیلی ناراحتن چون مادر زمین وقتی عصبانی شده خونه های اونها رو خراب کرده. بعد هم پرچم ژاپن رو درست کرده بودن و بچه ها هم دو دلاری هاشون رو داده بودن برای کمک. اینها همه تو روزهای نوروز بود و این چند وقته کلی فکرش مشغول بود. روز سیزده بدر که رفتیم بیرون سبزه رو بندازیم گفتیم نازپندار هر آرزویی داری بگو قبل از اینکه سبزه رو بندازی.میگه دیگه سونامی نشه ژاپنی ها خونه هاشون خراب نشه همه چی شون خوب باشه
قربونت برم دختر حساس و مهربون

Mar 14, 2011

تو جایی که نباید بدوئه میدوئه میگم مگه نگفتم نباید بدویی؟ میگه من ندوییدم اسبم میدوئه
یعنی من ماتم از جوابهایی که میده

Jan 6, 2011

نازپندار هنرمند

نازپندار تازگی به هاپو خیلی علاقه مند شده. بیشتر وقتها تو نقاشی هاش یه هاپو هم هست. علت علاقه هم کارتون بانو و ولگرد هست که اسم خانم هاپوی تو کارتون لیدی می باشد. در ضمن مدتی هم مدام می خواست که یه سگ بخریم و بابا جونش یک سگ عروسکی براش خریده که راه میره و واق واق می کنه اسم اونو هم لیدی گذاشته به خاطر همین هم دیگه کمتر اصرار برای خرید سگ واقعی میکنه. این توضیحات برای این بود که بدونین چرا بیشتر نقاشی ها از سگ هست
این همون لیدی خانم معروف است
اینجا همه خانواده رو کشیده. لیدی هم که کنار پای مامان ملاحظه می کنید. خودش رو هم با مانتو و مقنعه کشیده. یادم باشه عکسهای خودش رو با مانتو و مقنعه بذارم
این یکی به روش قلم آزاد کار شده

همون طور که مشاهده می کنین از تلسکوپش هم یه طرح زده

Jan 4, 2011

کریسمس


برای جشن مدرسه گفته بودن که بچه ها لباس به رنگهای قرمزو سبز بپوشن. این جشن خودمونی شون بود و برای کنسرت که پدر و مادرها هم بودن همون یونیفرم مدرسه رو باید می پوشیدن. لباس رو تنش کرد خوشبختانه بدون چون و چرا اما بازهم برای عکس گرفتن .دردسر داشتیم
این یک نمونه از ژستهای لج در بیاری که می گیره
و بعد هم راهی مدرسه شد. که خیلی هم جشن بهش خوش گذشت

Dec 23, 2010

شب یلدای فسقلی


چند روز قبل از یلدا بهش گفته بودم که سه شنبه شب یلداست و باید جشن بگیریم. سه شنبه که شد خودم هیچ حال و حوصله نداشتم و اصلا به روی خودم نیاوردم. اما نازپندار یادش بود غروب که شد گفت مگه شب یلدا نیست؟ چرا جشن نمی گیریم؟ وقتی دیدم این همه ذوق و شوق داره برای جشن گرفتن سریع پا شدم و رفتم سراغ یخچال و یه کمی میوه و آجیل آوردم یک دونه انار هم خوشبختانه داشتیم که میزمون یلدایی تر بشه و حافظ عزیز که فال هم بگیریم فالمون هم این شد. جدای اینکه خیلی هم معنیش خوبه و ماذوق زده شدیم واسه نیت مون جالبه که بیت سومش توش شب یلدا داره.
بعد هم با یو تیوب آهنگ های یلدایی و قدیمی گوش دادیم که بزم مون رو کامل کرد. دیگه ساعت شده بود یازده می گیم خوب دیگه باید بخوابیم نازپندار میگه شب یلدا که زود نمی خوابن. باید خیلی بیدار بمونیم تا صبح! خلاصه فرصت رو غنیمت شمرد و تا اونجا که چشماش باز موند شب یلدا رو بیدار موند و بازی کرد
یه چیزی اینجا بنویسم برای اینکه همیشه یادم بمونه. از هر فرصتی که پیش میاد و هر بهانه کوچیکی برای شاد کردن بچه ها باید استفاده کرد. شده همین شب یلدا که برای ما که دور از ایرانیم گرد و غبار خاک غربت روش نشسته و خیلی هم تو حال و هواش نیستیم. بچه ها عاشق جشن و سرورن . من خودم فکرمی کردم نازپندار این قدر تو حال و هوای کریسمس هست که اصلا به باد شب یلدا نمی افته. اما یادش بود و منتظر بود که تو خونه خبری بشه. دنیای کودکی مثل برق و باد میگذره و خاطره هاش می مونه. چه بهتر که خاطره ها از شادی ها باشن.

شیطونی در آشپزخانه


هر چقدر از شیطنت هاش بگم کمه. این یه نمونه که با وجود اینکه بارها بهش گفته شده موقع آشپزی نباید بری تو آشپزخونه بازهم اومده و انگشتش گیر کرده تو دستگیره تابه

Oct 31, 2010

هالووین 2010 با لباس دختر آذری



مثل همیشه وقتی نازپنداز یه لباس خوشگل می پوشه محاله که درست و با یک ژست خوب بایسته تا ازش عکس بگیرید. این لباس خوشگل هم ازراه دور سوغات اومده بود. مرسی سولماز عزیزم


Oct 25, 2010

خانواده


اصولا چون تو خونه ما کاغذ پیدا نمیشه! از در و دیوار و دست و پا برای هنرنمایی استفاده میشه. همه اعضای خانواده رو کشیده. مامان و بابا و خودش و خواهر کوچولو. نیکی رو تو گهواره( بسینت) کشیده

Oct 4, 2010

زنگ جغرافی


تو مدرسه بهشون جغرافی یاد میدن. یه روز ناز پندار مشغول بود به نقاشی. اینو کشیده بود . ازش پرسیدیم چی کشیدی؟
گفت: کشورها رو کشیدم
یه بار هم آب میوه رو ریخته بود روی موکت. با عصبانیت می گم این چیه اینجا؟
میگه نقشه استرالیا

Sep 23, 2010

خواهر کوچولو



نیکی روز سی و یک شهریور دنیا اومد. نازپندار خیلی هیجان زده و خوشحال بود و تا قبل از دنیا اومدن نیکی هر روز می پرسید :کی نیکی از دنیا میاد؟
و روزی هزار بار باهاش حرف میزد و بازی می کرد. این هم باید بگم که اسم خواهرش رو خودش انتخاب کرده. اصلا قبل از این که بدونه بچه ای تو راهه همیشه به من می گفت: مامان یه نیکی برام بیار خواهرم بشه
امیدوارم برای هم خواهرهای خوبی باشید

Aug 4, 2010

چهارسالگی








با لباس رسمی که فقط پنج دقیقه گذاشت توی تنش بمونه اون هم با هزار التماس و خواهشبعد شروع کرد به بازکردن موهاش و اصرار که این لباس رو از تنم در بیارید
جشن رو توی حیاط برگزار کردیم و بچه ها آب بازی کردن. از این قسمت عکس کم دارم . خاله پونه کمک لطفا

Jun 17, 2010

روز آخر مدرسه


امروز روز آخر مدرسه بود و بچه ها باید راس ساعت 10:15 صبح تو سالن جمع می شدن تا برای مادر و پدرها برنامه اجرا کنن. با بدبختی که از خواب بیدار شد و شروع کرد به من نمیام من نمی خوام. من هم گفتم: باشه نیا. الان دوستات همه جمع میشن آواز می خونن به معلم ها گل میدن شیرینی می خورن و بازی می کنن ما هم می مونیم خونه من که از خدامه بمونم خونه.
- نه ه ه ه ه من می خوام برم جشن. من می آم
- پس بدو لباس خوشگلت رو بپوش بریم
جالبه که بگم شب قبل چهار تا پیراهن گذاشتیم گفتیم یکی رو انتخاب کن و نازپندار هم یکی رو انتخاب کرده بود. برای اینکه همیشه برنامه داریم سر انتخاب لباس این بار مثلا پیش دستی کردیم و از شب قبل مشکل رو حل کرده بودیم. اما صبح دم رفتن یک لباس دیگه رو خواست بپوشه که چشمتون روز بد نبینه صد رحمت به لباس جُل. من هم گفتم نه که نه. اصلا نمی ریم بعد رفت یک لباس دیگه رو آورد که من هم یه کمی راضی شدم دیگه از سر ناچاری.


با جنا دوست مورد علاقه اش

با سارا و امیلی جین. دو تا خواهر خیلی شیرین، خوش رو و شبیه هم. سارا بزرگتره است

May 16, 2010

قنات

داشتم برای خودم سریال دکتر قریب رو می دیدم. تو بخش کودکی که داشت نشون میداد سر و صدای بچه های توی فیلم توجه نازپندار رو جلب کرد. خلاصه نشست و اون قسمت رو با من تماشا کرد. یه جای فیلم نشون میداد که بچه ها میرن سر قنات آب می خورن. براش خیلی جالب بود.
چند روز بعد با هم رفته بودیم بیرون . یه آب نما بود اونجا که بچه ها پاچه هاشون رو بالا زده بودن و رفته بودن آب بازی. نازپندار هم که عاشق آب بازی رفت قاطی بچه ها. هنوز چند ثانیه نگذشته بود داد میزنه:
- مامان!!
- بله دخترم؟
-مامان جونم این آب قناته؟
من تا مغزم پروسه جستجو رو تکمیل کنه که این کلمه رو از کجا یاد گرفته فقط خندیدم و داشتم فکر می کردم این ایرانی های دور و بر الان میگن این در و داهاتی ها رو بگو!
بابا زودتر از من گفت بله عزیزم آب قناته
بعد از بیست - سی ثانیه تازه یادم افتاد که آهان!
می گم: دخترم این آب نماست
باباش میگه: نه قناته بابا جون و رو به من هم می گه بذار بچه دلش خوش باشه که تو آب قنات هم بازی کرده.
راست میگه خوب. حالا از اون روز هر وقت از اون دور بر رد میشیم میگه بریم سر قنات ما هم می گیم باشه و اسم اون آب نما رو گذاشتیم قنات.
حالا این بار ازش عکس می گیرم و میگذارم تو بلاگ